X
تبلیغات
زندگی


زندگی

مهربانی

خوشبخت کسی است که شکوه رفتارش

 

آفریننده لبخند زندگی در چهره دیگری باشد..

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| ساعت 8:22| توسط نورا|

یک روایت از عشق…

یک روایت از عشق...

” جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه

خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او

را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت دختری با یک گل سرخ…از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او

آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور

یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم

می‌خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول

“جان” توانست نام صاحب دست خط را بیابد، “دوشیزه هالیس می نل”. با اندکی جست و جو و صرف وقت

او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. “جان” برای او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در

خواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد .

روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک

ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون

دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در

خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد. به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او

توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت

“جان” فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند، ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی

نیویورک.

 

هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس

ساعت 7بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره‌اش را

هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنوید:

 

زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد بلند قامت و خوش‌اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌هایی زیبا کنار

گوش‌های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری

می‌ماند که جان گرفته باشد. من بی‌اراده به سمت او گام بر‌داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل

سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به

آهستگی گفت: “ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟” بی‌اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شدم و در این

حال “میس هالیس” را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود ۵۰ ساله با موهای

خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون

پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار

گرفته‌ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق

به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می‌کرد.

 

او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و

چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی

رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی

در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که

می‌توانستم همیشه به او افتخار کنم.

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی

شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم:

من “جان بلا نکارد” هستم وشما هم باید دوشیزه “می نل” باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن

است دعوت مرا به شام بپذیرید؟”

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما

گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به

شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان

است.”

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می‌شود که به چیزی به

 ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393| ساعت 8:17| توسط نورا|

سخنی از مادر ترزا.....

سخنی از مادر ترزا

مادر ترزا می‌گوید:

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.

ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید.


ای کاش پیامدهای بیکرانی را که زاییده دعا کردن است را از خاطر نمی‌بردید.


ای کاش از نعماتی که دریافت می‌دارید استفاده کنید و عشقی که نصیب‌تان می‌شود را به دیگران منتقل کنید.


ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که فرزند خدا هستید را داشته باشید.


بگذارید این حضور در مغز استخوان‌تان جاری شود،


به روح‌تان اجازه دهید آواز بخواند،

پایکوبی کند

ستایش کند
و…

عشق بورزد..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393| ساعت 8:6| توسط نورا|

      خانم! شما خدا هستید!؟

خانم! شما خدا هستید!؟

در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای

ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت.

همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل

مغازه برد و برایش كفش و یك دست لباس گرمكن خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

“حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.”

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهی به او كرد و پرسید: “خانم! شما خدا هستید؟”

زن جوان لبخندی زد و گفت: “نه پسرم. من فقط یكی از بندگان او هستم.”

پسرك گفت: “مطمئن بودم با او نسبتی دارید.”

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393| ساعت 9:18| توسط نورا|

عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی

عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری

مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به

استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو

مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا

می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد.

یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر

خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه

های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط

شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده

برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با

خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!”

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را

خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول

سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او

بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟”

مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که

محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر

محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم

خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از

مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول

اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم.”

شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:” دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل

محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود

را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود

باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است.”

|
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393| ساعت 7:59| توسط نورا|

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت:

گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…”

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:

“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟”

گفت: “کدام سه صافی؟”

- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟

گفت: “نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”

سری تکان داد و گفت:

“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی

اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.”

گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”

– بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که

می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟

– نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال‌ کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و

سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393| ساعت 7:54| توسط نورا|

یک لبخنــــد تو به دنیـــایی می‌ارزد…

یک لبخنــــد تو به دنیـــایی می‌ارزد...

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و

 آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر كودک كه نگران

شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد. تصمیم

گرفت كه با اتومبیل به دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری

درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

 

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر

برقی كه در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می‌زد و این كار با هر دفعه رعد

و برق تكرار می‌شد.

 

زمانی كه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: “چكار

می‌كنی؟ چرا همین طور بین راه می‌ایستی؟”دخترک پاسخ داد: “من سعی می‌كنم صورتم قشنگ به نظر

بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد.”

لبخنـــد زیباترین هدیه خداوند اسـت…

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393| ساعت 7:46| توسط نورا|

سلام ای آغاز هرچه بادا باد.....

سلام به همه دوستان عزیزم از غیبت چند روزه که نه چند ماهه معذرت

                                                 میخام...سال خوبی داشته باشین.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| ساعت 8:18| توسط نورا|

کلید خوشبختی.......

کلید خوشبختی

هنگامی که کودکی پنج ساله بودم مادرم همیشه به من می‌گفت:

“شاد بودن کلید خوشبختی در زندگی است.”

وقتی بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم معلم‌هایم از ما می‌پرسیدند زمانی که بزرگ شدید چه کاری را انجام خواهید داد.

و من پاسخ می‌دادم: “می‌خواهم شاد باشم.”

آن‌ها به من می‌گفتند تو درس را درست متوجه نمی‌شوی (خنگی!) و من هم به آن‌ها می‌گفتم:

“شما هم زندگی را نمی‌فهمید…”

 

When I was 5 years old, my mother always told me that happiness was
 
the key to life.
When I went to school, they asked me what I wanted to be when I grew
 
up. I wrote down ‘happy’.
They told me I didn’t understand the assignment, and I told them they
 
didn’t understand life.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| ساعت 8:10| توسط نورا|

خدایا از تو ممنونم…

خدایا از تو ممنونم...

خدایا ممنونم

من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم،

کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست…

خدایا

من می‌تونم راه برم،

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند…

خدایا از تو ممنونم

که دل رئوف و شکننده‌ای دارم،

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن…

خدایا سپاسگزارم

که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم،

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند…

خدای عزیزم

من می‌تونم کار کنم،

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند،

برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم…

 

خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم

که کسی هست که منو دوست داره،

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست…

و بیش از همه‌ی این‌ها

برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم…

هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست…

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392| ساعت 8:25| توسط نورا|


آخرين مطالب
» خوشبخت
» دوست داشتن حقیقی.......
» فرزند خدا
» نشانه خدا..
» رفتار
» عبور
» عکس رنگی...
» سلام
» کلید
» زندگی....

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت